X

  



تاريخ : سه شنبه 14 مرداد 1393 | 16:55 | نویسنده : مامان الهه |

عزیز دلم فدای مهربونیات بشم سلام ،پسر مهربونم دیگه مرد شدیا گلم هر کی میپرسه با افتخار میگم یه ستاه شده قند عسلم .آیهان ج.نم بعد .اکسن یه سالگیت خدارو شکر اصلا تب نکردی و تو این ماه کلی در در رفتی و بازی کردی ،ا.ایل شهریور ماه یه دندون به نگینای قبلیت اضافه شد حالا شدی هفت دندونی خرگوش کوچولوی مامان .آیهانم در طول روز ماشالله خیلی باهم سازگاری داری هر کار میگم برام انجام میدی خودمم تعجب میکنم از فهم و شعور بالات .الهی خدا از بلا ها نگهت داره عزیزم .اما فقط یه خلق بد داری که اصلا بلد نیستی تنهایی بازی کنی و خودت مشغول باشی همش باید پیشت باشم و باهات بازی کنم وگرنه غر میزنی .تسلطت به کنترلامون خیلی زیاد شده قشنگ میتونی باز کنی و ببندی تلویزیون رو .تا به امروز این کلمه هارو میتونی بگی اول از همه ممه به همه چی ممه میگی می افتی میگی ممه .میخوای بلند شی دستت و دراز میکنی میگی ممه . خوابت میاد ممه خلاصه از بس گفتی ممه دیگه هر کس میبینه تورو میگه چطوری ممه .بعد کلمه مامان رو میگی  برا شیر ماااا میگی بابا هم صدا میکنی البته میگی بااااااااااا.در در میگی البته فقط موقع لباس پوشیدن  و یه کلمه ای که من عاشق گفتنت هستم اینه که میگی بیدا بیدا نمیدونم چی میگی ولی هر وقت میری سر یخچال یا دره یه جای رو میخوای باز کنی و رابکاری کنی میگی بیدااااااااااااااااا ب ی داااا.

عسلم اکثرا هر روز عصر ها بابایی ما رو میبره بیرون یه دوری میزنیم تا هوات عوض شه تا لباسات و میپوشونم میدویی میری جلو اینه قدی کمدت وایمیسی و میخندی وقتی هم تعریفت میکنم چرخ میزنی و میخوری زمین و میخندی.بهت بازی لی لی حوضک و اتل متل و یاد دادم هر موقع میخونم انجام میدی با دست راستی تقریبا یه ماهه بشکن میزنی با انگشتای کوچولوت هر وقت میگم (چیلتیه چال )قشنگ بشکن میزنی بعد میرقصی و آخر سر دس دسی میکنی .

تو ماشین وقتی میشینی تو بغلم به هر ماشینی میرسیم بای بای میکنی اونام بهت بای بای میکنن بعدش خجالت میکشی .

غاشق خربزه و طالبی و شیر و تی تاپ و گوجه فرنگی در حد تیم ملی هستی هر جا ببینی سیر هم باشی میخوریشون .

وووووووو اما برسیم به آخر مطالبمون که بگم از 15 شهریور ماه که تولد پریا جون بود دختر داییت شام مهمونشون بودیم از ظهر اون روز تب داشتی تا اینکه 16 شهریور ماه هم که تولد آراد جون بود پسر شهرزاد جون دوست وبلاگمون نتونستیم بریم تولد و دلمون همونطوری موند پیش اونا غمگینتبت رسیده بود به 39درجه که خدارو شکر اون موقع مطب بودیم دکتر مهربونت زودی نسخه نوشت و اومدیدم داروهاتو گرفتیم 4 تا امپول بود با 4 تا شیاف دیکلوفناک با قطره استامینوفن که از وقتی دادم فرقی نکرده بودی البته تبت پایین میومد اما باز بالا میرفت دکتر گفته بود ویروس جدیده و امثال آیهان این روزا خیلی میارن سه چهار روز ادامه پیدا میکنه خلاصه تا به امروز که دوباره بردیمت چکاب خداروشکر خیلی خیلی بهتر شدی گلم. ایشالله دیگه هیچ وقت مریض نشی مامانی همیشه تنت سالم باشه گلم.مامانی الان دیر وثته دارم مینویسم برم بخوابم عکساتم سر فرصت میزارم زیادن الان نمیشه



تاريخ : پنجشنبه 20 شهريور 1393 | 0:35 | نویسنده : مامان الهه |

سلام شازده پسرم خوبی خوشگلم الههی من فدای تک تک اعضای بدنت بشم که شیرین تر از عسل شدی واسمون. نازنینم دیروز 93/5/21 بردیمت بهداشت که با تاخیر دو هفته ای واکسنت و بزنیم .خدا رو شکر بازم مثل همیشه همه چیزت عالی بود خانومه قد و وزنت و گرفت و گفت همچیش خوبه  

وزنت: 10 کیلو وهفتصد

قدت :80 سانتی متر .ماشالله هزار ماشالله رشد قدت خیلی خوبه خانومه هم گفت چند سانتی از هم سناش بلند تره

دور سر هم 75

خدار و هزار مرتبه شکر بابت همه چی/ بعدش از اونجایی که مامانی طاقت دیدن امپوله رو نداره دادم بغل بابایی رفتی واسه واکسن اما اونطور که فکر میکردم نبود از دستت زدن و انچنان گریه هم نکردی خوشگلکم .بعدش با بابایی اومدیم بساط صبحانه گرفتیم اومدیم خونه / بعد از ظهر یه هو زد به سرم عموت اینارو واسه شام دعوت کنیم آخه خیلی وقته دعوتشون نکرده بودم براشون شام پیتزا متری پختم همه خوششون اومده بود شمام ماشالله دلی از عزا در اوردی و وقتی سیر شدی با پسر عمو معین و دختر خالت مونا رفتی تو اتاقت بازی کنی راستی یادم رفت بگم ساعت تقریبا نه بود خاله عزیزت با مونا اومدن دیدنت که اونارم برا شام نگه داشتیم .

آیهان عسلم ماشالله دیگه همه چی رو یاد گرفتی هر چی بهت میگم میفهمی منظورم چیه .وقتی میگم برو فلان چیزو بیار راست میری میاری میای فدای قدمات بشم من .هر جا یه سیم میبینی زودی میبریش سمت پریز برق فکر میکنی باید بزنی به اونجا .هم چنان عاشق ماشین و بادکنک و توپ هستی البته بهمراه ماست خندونک هر وقت لالا داری میگی مااااا یعنی شیر و دستمو میگیری میای اشپزخونه و تا وقتی شیر تو اماده کنم نق میزنی تا بریم دم تخت وقتی میرسیم شروع میکنی به خندیدن میخوری و میخوابی این بار ازت عکس زیادی ندارم اما قول از دفعه آینده عکس زیاد میگیرم ازت .

راستی پسرم داشت یادم میرفت بالاخره بعد از 4 روز نق زدن امروز دندون هفتمت رویت شد

این عکسا هم ارشیوی بود تو گوشیم خیلی قدیمی نیستن ها ماله همین ماه هستن اما مناسبتهاش فرق داره .این جمعه هم تولد دعوتیم گل پسرم

 

عاشق این دوتا عکس پایینی هستم تو اولی داری بچه هایی که تو پارک بازی میکنن نگا میکنی تو عکس آخریم رفتی رو ماشینت از رو میز کنترل برداری طبق معمول

 

 



تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 18:00 | نویسنده : مامان الهه |

دوستای گلم متاسفانه از خود سالن که تزیین شده بود زیاد عکس ندارم فقط فیلم گرفتم چون دس تنها بودم فقط داشتم کار میکردم تونستم چند تا عکس بگیرم امیدوارم ببخشیدم .جشنمون از ساعت 4 تا 8 بود .پذیرایمون شامل شربت عرق بادرنجبویه ،شیرینی های خودم پز پاپاتیا و کوکی فرانسوی با تزیین رنگین کمان،آش جو ،سالاد روس ،پیراشکی سوسیس و کالباس ،پودینگ رنگین کمانی و در آخر کیک و میوه (موز ،خیار ،هلو،شلیل،سیب)

کارت دعوتت از روبرو

داخل کارت

پشت کارت

لیبل خوش امدگویی

این دوتا عکس ماله قبل تولده داشتم درست میکردمشون

اینم عکس گیفت هایی که آیهانم به بچه ها داد

اینم کیک خوشمززززززززه و خوشگلت

پشت این عکس تزئیناتمون پیداست

مامان بزرگای مهربون

و اما برسیم ب کادوها

سکه رو دایی صادق اینا اوردن

مدال رو هم مامان بابایی

سه دست لباس که به ترتیب علی دایی اینا و مامان زندایی ارزو و مامان خودم بهمراه صد هزار تومن پول

این موتور هم خاله سهیلا از تهران زحمتشو کشیده بهمراه یه رومیزی کار دست

و بقیه کادوهات نقدی بودن همشون شدن هشتصد و پنجاه که دست گل همشون درد نکنه.

از اینجا یه تشکر ویژه ی ویژه واسه بابا مسعودت دارم که تو این تولد خیلی خیلی کمکم بوده و همه کارامون انجام داده و کلی زحمت کشیده ممنون عشقم که همیشه سرمونو همه جا بالا میکنی به داشتنت میبالم.

ضمنا کارای تولد .غذاها و تزینات همه کار خودم بوده منم دستم درد نکنه

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 14 مرداد 1393 | 22:08 | نویسنده : مامان الهه |

ف

سلام دوستای گلم ممنون از نظرای خوبتون و اینکه منتظرمون بودید.ببخشید منتظرتون گذاشتم آخه به چند دلیل دیر کردم اولی منتظر فایل عکسای آتلیه بودم دومی بخاطر ششمین سالگرد بابام سرم گرم بود و اینکه بخاطر تولد از تهران مهمون داشتیم خونه مامان بودم خلاصه سرتونو درد نیارم تولد مام تموم شد و به گذشته پیوست .

و اما چند جمله واسه پسرم میگم بعد میرم سراغ عکسامون

چند روز قبل تو اینترنت یه متن زیبا خوندم میخوام اونو واست بنویسم چون واقعا حرف دله و واقعیت نازگلم

عزیزم یک بهار ، یک تابستان ، یک پاییز و یک زمستان را دیدی ! از این پس همه چیز تکراریست جز مهربانی

به همین زودی یه سال گذشت و شازده پسرم یه ساله شدو واسه خودش مردی شده.

ض

مادرتا عشق آمد دردم آسان شد،خدا را شکر!

مادر شدم او پاره جان شد،خدا را شکر
شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من
لبخند زد جانم غزلخوان شد،خدا را شکر
من باغبان تازه کاری بودم اما او
یک غنچه زیبا و خندان شد،خدا را شکر
او آمد و باران رحمت با خودش آورد
گلخانه ما هم گلستان شد،خدا را شکر
سنگ صبورم،نور چشمم،میوه قلبم
شب را ورق زد،ماه تابان شد،خدا را شکر
مادر شدن یک امتحان سخت وشیرین است
دلواپسی هایم دو چندان شد،خدا را شکر.

ما با هر تبسمت هزاران بار می شکفیم و با هر تپش قلبمان هزار بار نامت را میخوانیم

اگر بر روی زمین تنهاییم، ولی تو مثل ماه نگاهمان میکنی

ما بر وجود نازنینت سجده شکر میگذاریم.

تولدت مبارک                                                                                                                                                                                                                          

حالا بریم عکسارو ببینیم



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 9:36 | نویسنده : مامان الهه |

 عکسه اول از دندونات این عکس و وقتی گرفتم دندون ششمیت هم داشت جونه میزد اما امروز دیدم که شش در اومده کامل هفتمی هم جونه زده از پایین سمت راست

اینم یه روزی وروجکم تو فست فود

همینجوری

اینجا اماده شدی بریم واست وسایل واسه تولد بخریم

آیهان و دختر خاله اش مونا تو پارک

عاشق این عکستونم خوشگلای من



تاريخ : سه شنبه 24 تير 1393 | 18:58 | نویسنده : مامان الهه |

آیهان عزیزم نمیدونم چرا نسبت به اپ کردن اینجا اینقدر تنبل شدم مندرسخوان

بگم برات از 27 خرداد که تولدم بود و شما و بابایی حسابی غافل گیرم کردین و به همراه یه کیک خوشگل و یه گوشی جدید تولدمو تبریک گفتین .قربون هر دوتاتون بشم من که اینقدر هوای مامانو دارین .

مامانی بگم از شما که ماشالله دیگه خونه رو از این رو ب اون رو میکنی هر جا میرم پابه پای من راه می افتی و با من میای .

 و بگم برات از تولدت دیگه چیزی نمونده تقریبا 22 روز دیگه اگه اشتباه نکنم . اول با بابا قصد داشتیم نگیریم تولدو به چند علت قانع کننده البته که بعدش باز دلمون نیومد و دل  و زدیم ب دریا و اقدام کردیم به کارای مراسمت تقریبا میشه گفت مفصله مهمونامون 55 نفر هستن و چون هوا خیلی گرم خواهد بود و تعداد زیاده کولر هم جوابگو نمیشه مراسم و تو پارکینگمون میگیریم .مراسمت با تم رنگین کمونی هست اما تمام کاراشو خودم و بابایی داریم انجام میدیم ،دیروز هم بردیمت یه اتلیه کودک خوب که بهمون دایی صادق معرفی کرد عکسامونو 5 مرداد میده .

کلی عکس دارم ازت اما چون الان نمیتونم بزارم به زودی اونارم برات میزارم نفسم .فعلا بای



تاريخ : سه شنبه 17 تير 1393 | 15:50 | نویسنده : مامان الهه |

پسر عزیزتر از جونم ،گل نازم ،فدای خنده هات و مهربونی هات بشم قربون لوس شدنات بشم من الهی ،از خدا ممنوم که تو رو بهم داد پسر شیرین و مهربونم، آیهان خیلی مهربونی این و همه فامیل میگن اخلاقت یه جوری خاصه با این که ده ماهته اما ماشالله اندازه یه مرد بزرگ فهمیده ای هر چی میگم یا با کسی حرف میزنم قشنگ منو نگا میکنی ببینی از چی دارم حرف میزنم وقتی بهت میگم آیهان پیشی کو ؟ زودی انگشت اشارتو سمت در بالکن نشونه میکنی و میگی پیس، قربوت بشم من ،وقتی بهت میگمآ یهان برو جوراباتو بیار میری از اتاقت دنبال جوراب میگردی و وقتی نتونی پیدا کنی از اونجا غر میزنی و ناله  میکنی که من برم و پیدا کنم الهی دورت بگردم که اینقدر آقا شدی نفسم ،فکر نمیکردم یه روزی صاحب همچین گل پسری بشم هزاران مرتبه شکر خدایااااااااااااااااااااااا.

عاشق توب بازی هستی هر جا توپ میبینی با انگشت کوچولوت نشونش میدیو نگاهم میکنی که توپه تو خونه وقتی توپ میارم برات دستت و بلند میکنی که کمک کنم پاشی و راه بری و شوت بزنی به توپ با این کار ذوق میکنی فدای خنده هات بشم الهی ،

سال قبل این ماهها داشتم انتظار دیدن صورت ماهتو میکشیدم اما امسال 53 روز دیگه یه ساله میشه نفسم به همین زودی داره تولدت از راه میرسه انگار همین دیروز بود چقدر زود گذشت آ،یهانم تو جلوی چشم من و بابایی بزرگ شدی و قد کشیدی اما با چشم نتونستیم ببینیم ،دوس ندارم زود بزرگ شی دوس دارم بیشتر لذت ببرم از با تو بودن .

ده ماهه که من لذت مادر بودن و با تمام وجودم حس میکنم ... اما هنوز باورم نمیشه که خدا فرشته ای مثل تو رو به من داده ...

راستی پسرکم هنوز برای گرفتن تولدت نتونستیم یه تصمیم قطعی بگیریم به زودی خبرشو برات میزارم که چه فکرایی تو کله منو بابایی هست خنده

عکسام ادامه مطلبه بفرمایین ...

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 17 خرداد 1393 | 15:37 | نویسنده : مامان الهه |

آیهان گلم بازم مریض شدی الان تقریبا بیشتر از یه هفته هست که اسهال گرفتی قربونت بشم من اولش فکر میکردم از دندوناته اما بردم دکتر گفت اگه ماله دندون بود دو سه روزه بهتر میشد اما چون خوب نشده احتمالا ویروسیه بهت شربت و قطره داده اماهنوز بهتر نشدی برات همش ماست و دوغ و کته و موز میدیم دیگه ازشون خوشت نمیاد اما مجبوریم مامانی تا ایشالله بهتر شی .خیلی دلم شور میزنه نمیدونم چیکار باید بکنم هر کاری کردم تا بند بیاد اما نمیاد خودتم خیلی اذیت میشی فدای نفسات بشم من الهی یه کم هم تخمل کن مرد کوچولوی خودم غمگینغمگین



تاريخ : چهارشنبه 14 خرداد 1393 | 10:31 | نویسنده : مامان الهه |

ناز پسرم قند عسلم مامان تنبل بازم اومد که بگه معذرت میخوام .نمیزاری بخدا نمیزاری به هیچ کاری برسم فقط میخوای باهات بازی کنم منم نه نمیگم در فواصلی هم که میخوابی به کارای خونه میرسم و نهار و شام برا بابایی میزارم .امسال خیلی سال خوبی برای مامان نیست گل پسرم نمیدونم چرا ؟ اما اصلا روزا بر وفق مراد منو بابایی نمیگدره خلاصه بگذریم از درد دلای من و برسیم به شما و کارای شما خیلی خیلی بلا شدی دیگه سوار روروئکت نمیشی وقتی کاری دارم به زور میزارم توش  اونم همش نق میزنی که بغلت کنم .کاملا میتونی راه بری اما از ترس اینکه بخوری زمین نمیتونیم تنهایی ولت کنیم همش باید یکی پشت سرت بیاد و اون یه نفر یا منم یا بابایی .کمر درد گرفتیم دیگه .تا سرم به کاری گرم میشه یواشکی از یه جایی بلند میشی واسه خودت راه میافتی و میخندی منم از خندیدنت میفهمم که بله آقا پسرمون باز راه افتاده میام پیشت زودی ،کلمه هارو قشنگ بلد تلفظ کنی ماما ،بابا ،مه مه ، ده ده ،دا دا ،از وقتی هوا خوب شده هر بعد از ظهر 3 تایی میریم بیرون شما با کالسکه منو بابا هم به شوق شما پیاده .عاشق بستنی و شیر زغفرونی و ماست مثل آدم بزرگا هر چقدر بدم میخوری ماشالله .زیاد دیگه با اسباب بازیهات بازی نمیکنی نمیدونم چرا ؟؟ علاقه شدیدی به کنترلا و موبایلا داری هر جا میبینی شیرجه زنان میپری روشون ،با بابایی بد جور بازی میکنی و واسه خودتون حال میکنین،در کابینت هارو باز میکنی و میخونی که مثلا بازشون کردم تا میگم بازم اومدی ؟باز کردی ؟نمیدونی چطور فرار کنی ،باز بگم از وضع شیر خوردنت که دیگه شیر مامان و نمیخوری و شیر خشکی شده میدونستم اخرش اینطور میشه اما عیبی نداره زمانی که لازمت بود خوردی دکتر گفت الانم نخوره مشکلی نیست تا مهر ماه بهت شیر خشک میدم از اون به بعد میخوام عادت بدم به شیر گاو  با دکترت به این نتیجه رسیدیم. وزنت ماشالله خوبه تو پایان نه ماهگی که نهم اردیبهشت بود 10 کیلو تمام بودی قدتم 77 بود .مامانی اگه دیر به دیر میام ناراحت نشو کارم زیاده نمیشه هر روز بیام. از دوستای گلمم معذرت میخوام اما خواننده خاموش همتون هستم و خواهم بود چند تا هم برات عکس میزارم

شیرجه سمت کنترل ها

مراسم هندونه خورون آیهانم

مراسم کیک خورون آیهانم

پسرم تازه از خواب بیدار شده خوابالو هست الهی

سطل اشغال و شستم گذاشتم رو شوفاژ مثلا خشک بشه البته مثلا

دوست دارم گل پسرم



تاريخ : چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 | 17:23 | نویسنده : مامان الهه |

اینم از اولین نگینم

البته الان در حال حاظر سه تا نگین دارم هم میتونم بخورم هم میتونم راه برم چون دیگه به راه رفتن هم مسلط شدم

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 | 16:36 | نویسنده : مامان الهه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.